مامانم

از وقتیکه که فهمید میخوام درمونمو ادامه بدم............دل توی دلش نمونده.......ده روز اول محرم....روضه امام حسین داشتیم......هر شب از خانومای مجلس میخواست برام ...امن یجیب ...بخونن

دیگه کسی نمونده که ندونه من در حال اقدام هستم........همه فهمیدن که من کشته و مرده نی نی هستم........

مامان میگه بذار همه بدونن تا شاید دعای اونا بگیره......شاید یکی از اونا ...به قدری پیش خدا عزیز باشه که خدا روشو زمینه نندازه

نذرهای مامان که از حالا شروع شدن.............مثلن امروز عصر

مجلس فاطمه زهرا علیه السلام داره....آش می پزه و هزارو یک برنامه دیگه

بعد از هر امپول مرتب حالمو می پرسه

اونقد گریه کرده و چشماش پف شده که صدای همه رو در اورده

بابام هم به همون اندازه برام دعا میکنه.....ولی اونقد که مامانم استرس و اشتیاق داره......اون چیزی نشون نمیده

مادرم و پدرم میگن باید با التماس از خدا بخوای.......دکتر وسیله است

و خدا اصل است

اونقد تحت تاثیر حال و احوال مامانم قرار گرفتم که حالا به خاطر مامانم نگرانم

به مامان گفتم ....خودشو برای هر نتیجه ای اماده کنه..... واینقد خودشو اذیت نکنه

ولی خب ...اونم حق داره...اخه من تنها دخترشم............سنم هم بالا رفته........وحالا خیلللللی برای ایندم نگرانه

مادرم.....ان شاالله اگه خدا یه نی نی توی دلم گذاشت.......فقط به خاطررررر دل پاکته....فقط به خاطر دعاهای مادرانه شماست

خدایا شکرت که مادری به این مهربونی دارم

ممنون که نعمت داشتن مادر رو ازم دریغ نکردی

 

از روزی که تصمیم رو بش گفتم...مرتب جویای احوالم هست....

بیشتر از اینکه نگران احوال خودم باشم ، نگران مامانم هستم

خودم هم که دست کمی از حال و روز مامان ندارم......

ولی خیلللی دلم به حال مامانم میسوزه.......خیللللللللی

.....................ممنون مادررررم.............

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید